... سفر یه ماسوله ...
خدای مهربون رو شکر می کنم که این طبیعت زیبای شمال ایران رو نصیب ما کرد تا ازش استفاده کنیم ...
با این که خودم شمالی هستم از سفر به شمال تو فصلهای گرم و شرجی گریزونم اما در عوض عاشق مسافرت شمال تو فصل بهار و اوایل پاییزم ...
واسه همین بهار که میشه منتظر یه فرصتم تا برم شمال و حسابی خوش بگذرونم ...
پارسال بهار که تو گیر و دار تجویل خونمون و مدام بازدید و سفارش ساخت کابینت و ... صد البته نی نی بودن گل پسری زیاد نشد که بریم ، دلمو صابون زده بودم واسه امسال که امسال هم نصفش عید بود که رفتیم و بقیشم یا در گیر و دار مریضی سخت دهن رادین جون و یا واکسن عزیز دلمو و دوباره سرما خوردگیش بودیم و البته امتحانهای ریاضیات عمو مهدی و دعوت بابایی برای عروسی همکارش که تا اول خرداد مجال رفتن بهمون نداد ...
اما دیگه کاسه صبر بنده لبریز شد و به اتفاق بابایی اول خرداد زدیم تو راه شمال به سمت ماسوله ...
گرچه هنوز پسری یکم سرما خوردگی داشت ، اما گفتم تو محیط سفر از سرش میوفته و بهتر میشه ...
چون دکتر رفته بودی و دارو هم داشتی ...
امان از وقتی که مریض میشی من غصم میگیره تا پروسه دکتر رفتن رو انجام بدم اینقدر مطب دکترت شلوغه و منه بیچاره ... بگذریم ...
قسمت خوب ماجرا مصادف شدن سفرمون با روز پدر (ولادت حضرت علی) بود ...
صبح روز پنجشنبه ساعت 11:00 راه افتادیم به سمت ماسوله ...
حال گل پسر هم خوب بود و منم خوب خوابیده بودم ...
زیاد تو این سفر خودمو درگیر عکس نکردم ، راستش از وقتی وبلاگ پسری راه افتاده هر جا میرم دوربین به دستم و این باعث میشه که زیاد از سفر ، مهمونی ، پارک بردنت لذت نبرم و همه دغدغم عکس گرفتن باشه که تو این سفر خواستم بیشتر به خودمون لذت ببره ...
یفر خوبی بود دو روز بود ، کوتاه اما قشنگ که خیلی بهمون خوش گذشت ...
شما هم یکم خسته شده بودی و بی تابی می کردی بخاطر مریضی اما در کل به خودتم خوش گذشت ...
اینجا برای نهار توقف کردیم که دیگه از فومن بیرون اومده بودیم ...
کنار یه خونه روستایی که یه عالم مرغ و جوجه و خروس و مرغابی داشت و کلی با دیدنشون ذوق کردی ...
با دستت میزدی به کنارت که یعنی مرغابی رو بیار کنارم بشینه اما وقتی میومد کنارت میترسیدی ازش ...


دیگه مثل وقتی که نی نی بودی از تو ماشین بودن لذت نمی بری و این اخرا خسته بودی و میخواستی هر چه زودتر وایسیم
وقتی از ماشین پیاده شدیم رفتی با بابا به کشف محیط اطراف پرداختی



پسری فکر کرده اومده باغ وحش از دیدن حیوونهای مختلف به وجد اومده


عزیز دلم داره از راه دور برا مامانش بوس میفرسته

فقط نمی دونم چرا ول نمی کنه دستشو که بوسش برسه بهم





برا ناهار پسری به علت سرما داشتگی سوپ آورده بودم ف واسه همین برا خودمون هم ناهار از خونه آماده کرده بودم
من و پسری بعد از ناهار مشغول قدم زدن

بعد از یه ساعتی و نیم استراحت دوباره حرکت کردیم و بعد از 45 دقیقه رسیدسم ماسوله...
بابایی اولین کارش پیدا کردن یه جای مناسب بود
اول خواستیم بریم هتل اما تا وسط شهر و مناطق دیدنی یه 200 تا پله باید میرفتیم بالا و از اونجایی که شما فوق العاده مامانی تشریف داری و همش بغل منی بابایی گفت خونه اجاره کنیم

اینم خونه همسایه هامون

بعد از جابه جا شدنمون بابایی و گی پسری استراحت کردند
پسری هوا بهش یاخته بود و قصد بیدار شدن نداشت
دیگه ساعت 7:00 به زور بیدارش کردم و با گریه بیدار شد
اما وقتی رفتیم بیرون دیگه آروم شد
خورشید خانم کمکم داشت غروب می کرد و هوا کمی سرد شده بود
شما هم که سرما داشتی ترجیح دادم که اینطوری بیارمت بیرون

تازگی ها عاشق گل شدی و منم برات این گل زرد رو چیدم
وقتی رفتیم بازار شما به چشم خریدار مغازه ها رو میدیدی و اولین خرید رو هم واسه شما کردیم
یه ماشین بامزه سبز رنگ قدرتی
اینجاهم منتظری بابایی از عابر پول برداره تا واست بخردش

میدونی چرا اینریختی عکس داری؟
چ.ن از روبه رو یه خانم و آقا دارن نازت می دن و شما مثلاً داری خجالت میکشی

بعد از خرید ماشین برای ته بندی تا شام رفتیم آش رشته خورون با چای


این عکسها رو هم بابایی گرفته



اینم عکس شما و بابایی

بعد هم تو بازار چرخیدیم تا شب
آخر شب هم اختتام خرید ها به عهده شما بود و یدونه از اون عروسک بافتها خریدی و عاشقش شدی!
عروسکی که فکر نمی کردم هرگز برای دخترم بخرم چه برسه به شما وروجک پسری



البته قبل از شام خوردن اون 200 پله رو یه بار محض تفریح پایین رفتیم و بالا اومدیم ازش
با خوندن اذان وارد 13 رجب ، شب ولادت حضرت علی (ع) شدیم و روز پدر رو همون جا به بابایی تبریک گفتیم
جالب اونکه مقبره نوه حضرت علی هم تو ماسوله بود و کلی جشن گرفتند و شیرینی پخش کردند
بابایی هم برای نماز به اونجا رفت
شب که به بابا احمد زنگ زدیم و تبریک شب پدر گفتیم ، گفت که صبح به اتفاق مادری بهمون ملحق میشن که کلی خوشحال شدیم
بعد از خوردن شام گریه های بی امونت که از وقتی برای آخرین بلر به مطب دکتر رفتی یاد گرفتی رو شروع کردی
بلاخره خوابیدی صبح شد و مادری اینا هم حدود ١٠ صبج رسیدن
بعد از خوردن صبحونه همگی زدیم بیرون
خواستیم با لباس محلی سه تایی عکس بگریم اما شما هیچ جوره راه نیومدی باهامون و فقط یه عکس سه نفری گرفتیم
چنان گریه می کردی که توجه همه جلب ما شده بود
بابایی کلی عصبانی شده بود از دستت

بعد از چاپ عکس وسائلمونو جمع کردیم و با ماسوله بای بای کردیم
ناهار رو کنار یه رودخونه پر آب خوردیم و تا ساعت 4:30 اونجا بودیم
کلی کنار آب بازی کردی




این چنگال بیچاره رو یه بار نجات دادم اما نفهمیدم کی به آب دادیش که یهو دیدم نیست
کفشاتو ببین عزیزم
کفشهاییه که برا جشن قدمت بهت هدیه دادم
وقتی بعد از ناهار دوباره رفتیم ، کنار آب در آوردم از پات تا دوباره خیسشون نکنی
گذاشتمت رو سنگ تا برات سنگ ریز جمع کنم تا بیندازی تو آب که دیدم یه چیزی رو پرت کردی
اول به فکرم نرسید یهو گفتم با خودم هنوز به رادین سنگ ندادم پس اون چی بود که پرت کرد تا سرمو بلند کردم دیدم یه لنگه از کفشت تو فشار بالای آب در حال رفتنه تا بیام چشم بردارم ازش اون یه لنگرو هم انداختی تو آب
دلم خیلی سوخت اما دیگه رفته بودن جفتشون
دلم می خواست برات یادگاری نگه دارم اما نشد
فدای سرت عزیزم
ایشالا سلامت باشی خودت
قبل از راه افتادن هم مورد محاصره گوسفند ها قرار گرفتیم و من و شما در عین ترس از خنده غش می کردم و شما همش جیغ میزدی و می ترسیدی





... سفر یه ماسوله ...
